وقتی با داداشم داشتم حرف میزدم برگشت و گقت تو شبیه المپیادیا نیستی
نه حرفشو قبول کردم و نه تکذیب کردم.منتها دلیل خوبی برای برسی شد
برای قدم اول رفتم تو شاززز و از همه المپیادیایه خفن یک سری سوال فروارد کردم
همشون جواب دادن
هر کی خفن تر بود تقریبا بی ادعا تر بود!
توی صحبت هام با این افراد متوجه شدم نیاز به یه منتور دارم
بنابرین به تک تکشون پیشنهاد دادم منتورم بشن
اکثرا علاقه ای نداشتن
یا فکر میکردم تو این کار موفق نیستن!که خب ...
بگذریم
ولی یکی از ایم افراد یکی از افراد دیگه رو معرفی کرد
و اون فرد بدون هیچ سوال اضافه ای پذیرفت!
از بعد امتحانا قراره شروع کنیم
ایم قدم اول بود
قدم دوم مهم تر و سخت تره
برای اون کار الان دیره شاید
نوشتن تلاش دوم زمان و فکر باز میخواد
همین
فعلا
سلام! اینجا جاییه که خودمو اصولا خالی میکنم و یا خاطره هارو ثبت میکنم شاید یه روز این نوشته ها هم خاطره بشن
>